تبليغاتX
عبرت
عبرت
دست نوشته
عبرت در متون قدیم
هان، اى دلِ عبرت بين، از ديده عبر كن،هان
ايوان مدائن را، آيينه عبرت دان
يك ره زِ لب دجله، منزل به مدائن كن
وز ديده دوم دجله بر خاك مدائن ران
خود دجله چنان گريد، صد دجله خون، گويى
گز گرمىِ خونابش، آتش چكد از مژگان
بينى كه لب دجله، چون كف به دهان آرد
گويى ز تَفِ آهش، لب، آبله زد چندان
از آتش حسرت بين، بريان جگر دجله!
خود آب شنيدستى، كاتش كُنَدش بريان
بر دجله گرى نونو، وز ديده زكاتش ده
گرچه لب دريا هست از دجله زكات اِستان
گر دجله درآميزد باد لب و سوز دل
نيمى شود افسرده، نيمى شود آتشدان
تا سلسله ايوان، بگسست مدائن را
در سلسله شد دجله، چون سلسله شد پيچان...
                                                          «خاقانی»
در كتاب مصباح الشريعه آمده است: «عبرت، از عبور كردن است و در مورد عبور نظرى و قلبى اطلاق شود. پس عبرت و اعتبار به معناى پندگرفتن و نتيجه اخذ كردن و به نظر معنوى، در نتايج امور قضايا و حوادث، نگاه كردن و از جريان صورى، به معنى عبور كردن است...».
پس، عبرت، عبور است؛ از حال به گذشته و يا حتى به آينده، به تذكر و هشدار و پند.
سيسرون، خطيب مشهور رومى گفته است: «بى‏خبر ماندن از آنچه پيش از تولد شما روى داده، به منزله هميشه كودك ماندن است؛ زيرا ارزش زندگى بشرى، بدون آنچه بر اثر گزارش تاريخ با زندگانى اجدادمان درهم بافته شده، چه مى‏تواند باشد؟». پس اگر آدمى به سرگذشت پيشينيان و به گذشته تاريخى خود و يا اقوام و ملل بى‏اعتنا باشد، گويى انسانى است تازه تولد يافته و بى‏تجربه كه البته به جايى نتواند رسيد.
خاقانى، شاعر نامدار فارسى، در بازگشت از سفر حج، به سال 569 قمرى، وقتى از راه دجله به شهر مدائن‏مى‏رود، قصيده‏اى گيرا و قوى در باب عبرت مى‏سرايد كه چند بيت از آن را در سرآغاز اين نوشتار خوانديم.
شروع اين قصيده بلند، با مطلعى پر ضربه و رسا آغاز مى‏شود كه:

 
هان اى دل عبرت بين، از ديده عِبَر كن، هان!
ايوان مدائن را، آيينه عبرت دان.
 
تكرار كلمه «هان» در مصرع اول و نيز كاربرد كلمات عبرت، عِبَر كن و آيينه عبرت، با آهنگى پر از تأكيد و هم‏نواختى، خواسته شاعر را در تأمل و تفكر و عبرت در بناى مدائن و سير خيال به گذشتگان، با ضربه‏اى گيرا آغاز مى‏كند. در تاريخ آمده است كه كاخ و ايوان مدائن از بناهاى مشهور و ماندگارى است كه عظمت و شكوهى حيرت‏انگيز، براى آدميان دارد. مساحت اين بنا120000 گز مربع و ارتفاعش بالغ بر 28 گز و تالارش به مساحت 1120 گز مربع است.
ديگر شاعران عجم و عرب نيز در هنگام بازديد و يا عبور از آن، انگشت حيرت به دهان گزيده و به توصيف آن نشسته‏اند.
كاخ و ايوان مدائن، روزگارى، سراى عظمت و جلال سلسله ساسانيان بوده و آنان به آن بسيار مى‏باليده‏اند و بر آن به جهانيان فخر مى‏فروخته‏اند. بنايى كه به تكبّر، سر به آسمان ساييده و به قول بُحترى (206 - 284ق)، شاعر عرب: «رفعت آن، چشم بينندگان را خسته و خيره مى‏كرد».
خاقانى در ابياتى ديگر از قول اين بنا - كه ديگر شكوه گذشته را ندارد - گويد:

 
گويد كه تو از خاكى، ما خاك توايم اكنون
گامى دو سه بر ما نِه، و اشكى دو سه هم بفشان
از نوحه جغد الحق، ماييم به دردسر
از ديده گلابى كن، دردسر ما بنشان
 
و اين سرانجام، از آن شكوه و فرّ و فخامت، آيا به‏جز عبرت و پند بينندگان، چيز ديگرى مى‏تواند در پى داشته باشد؟
وادامه دارد.........................
|+| نوشته شده توسط کاتیا در 30 Nov 2007 ساعت 6:23 PM |

عرفان

رسیدن به خداوند با او بودن در تمامی ابعاد زندگی است ، نه فقط در شرایط ممتازی هم چون لحظات ارتباط با خدا یا نیایش.همواره باید خداوند را تجربه کرد.به هنگام قدم زدن در جاده ،تنفس هوای آلوده،به هنگام شادی،نوشیدن یک نوشابه،به هنگام تلاش برای فهمیدن متنی که در حال مطالعه اش هستیم. خداوند آمیخته همه ی اینهاست،وهرموقعیتی برای درک او و گفتن اینکه : خدا با ماست،مناسب است.

کلید عرفان، تلاش برای دیدن آن چیزی است که در پس هر چیز نهفته است، که پایداری و مقاومت است، باز نایستادن در سطح وهرچیز را یک نماد، یک نشانه،یک آیین،یک نگاره دانستن است.

برای کسی که خداوند را تجربه می کند، جهان یک پیام است.

 

|+| نوشته شده توسط کاتیا در 4 Oct 2007 ساعت 8:11 PM |

چه طور بفهمیم یک انسان واقعی هستیم؟

 

     به تمبرتوجه کن تا رسیدن به مقصد به نام می چسبه.آیا توام اینگونه ای؟ اگه نه چرا؟

 

-         نه گفتن هنر!آیا تو این هنر را آموخته ای؟

-         یک نفر می گفت :شب فرا رسیده دیگری می گفت:صبح در راهه.تو چی می گی؟

-         با جهان هماهنگ شدن نشانه خردمندی آیا تو انسان خردمندی هستی؟

-         آخرین باری که از ته دل به حماقت خود خندیدی کی بود؟چرا؟

-         اگر نمی دونستی چند سال داری دوست داشتی چند سال داشتی؟

-         عقل واحد شمارش شادی هاست ! آیا تو آدم با عقلی هستی؟

-         مردم دو گروهند :اول اون هایی که نمی تونن بفهمن و دوم اون هایی که نمی تونن نفهمن! تو در شمار کدوم گروهی؟

-         اگر قرار باشه فردا بمیری و زندگی خود را مرور کنی چه لحظاتی برات از همه عزیز تره؟چرا؟

-         آیا تا به  حال مراسم تدفین مرده را دیدی چه تاثیری روت گذاشت؟بودا فقط یک بار این مراسم رو دید و تمام زندگیش تغییر کرد!

-         مسیح فرمود:انسان واقعی کسی است که در راه عشق گام بردارد،موانع را پشت سر بگذاردو از شکست دلسرد نشود، آیا تو خودت رو انسان واقعی می دونی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

|+| نوشته شده توسط کاتیا در 24 Aug 2007 ساعت 2:33 PM |

                                           به نام ایزد یکتا

   

                                   آن روز که عشق آغاز شد

 

                                   زندگی متولد شد............

 

بگذار بگویم ،بگذار بگویم از آنچه سال هاست گفتنی است اما نگفته ام بگذار از ذات دورنم بگویم، خواهش می کنم بگذار رها بشوم در همه این سال ها از تو فرار نمی کردم اما اکنون می خواهم که برای همیشه از وجودم بیرون بروی ، بسه باور کن بسه دیگه ،ذیگه نمی خوام به یادم بیای ،اصلا، اشکالی نداره بمون اما ازت خواهش می کنم که دیگه اذیت نکن من همه اون چیزای رو که می گی می دونم ،به خدا می دونم...

سلام به همه ی شما گل ها خوبید خوشید سلامتید وقتی نظر زرتست دیدم دیگه به خودم اودم دیدم نمیشه دوستای به این وفاداری رو تنها گذاشت المل خانوم به شمام یه تیلیف می زنم.

 

فعلا تا بعد.......

همتونو دوست دارم

|+| نوشته شده توسط کاتیا در 29 Jul 2007 ساعت 11:41 AM |