تبليغاتX
عبرت
عبرت
دست نوشته
قصه ی خواهر چهارم از داستان پنج خواهران فریبا(تینا)

تینا تازه از سفر بازگشته بود او پنج سال بود که به خاطر ماموریت پلیسی که داشت مجبور شده بود به ایران برود، عمه و همه دختران قصر زیبای روح به استقبالش آمده بودند. او پس از احوال پرسی  با آنان تشکر و سپاس گذاری نظرش به سوی کسی جلب شد در میان انبوه جمعیت که به او خیره شده بودند او تنها به یک نفر خیره شده بود وآن هم کسی نمی توانست باشد به جز الکس اما او در میان آن همه جمعیت نمی توانست او را در آغوش بکشد ،پس تنها نگاه عاشقانه ی او گویای همه چیز بود.

چند روز بود که از قصر خارج نشده بود ، رزا و جینا از او دعوت کرده بودند که به خانه شان برود و اوپذیرفته بود. در راه نگاهی به قصر پدری اش می انداخت و حسرت می خورد از اینکه نتوانست سال های زیبای زندگی اش رادر کنار پدر و مادرش در این قصر بگذراند (تینا به دلیل کشته شدن مادرش دچارنوعی جنون شده بود چون در لحظه قتل او شاهد این صحنه بودو به همین دلیل اورا به تیمارستان برده بودند اما بعد در طی اتفاقاتی که برایش افتاده بود.....................تقدیرش چنین شده بود)وشاید دلیل دیگر حسرت خوردن تینا ازدواج مجدد پدرش بود. تینا رسید و از اینکه آن ها الکس را دعوت کرده بودند تا بتواند او را ببیند ،بسیار خوشحال شد و ازدیدن او اشک شوق در چشما نش جمع شد........................

به نظر شما ادامه این داستان چه خواهد بود؟؟؟؟؟؟؟؟

اگر ادامه بدید ممنونم .و این رو هم بگم که این داستان در هیچ جا ثبت نشده به جز یک جا.

منتظرم.       
|+| نوشته شده توسط کاتیا در 8 Jun 2007 ساعت 7:8 AM |